تبليغاتX
من بچه تنبلم ! تو چی ؟
مـــــنو كاربــــري

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود کنيد ايميل به مدير وبلاگ* اضافه کردن به ليست علاقه مندي ها!


حتی اگه یه ریشخند هم بزنی واسم مهمه چون اون شروعیه واسه ی خنده ی بلند
اونم از ته دل!

ســــــــاعت
جستــــجو در صــفحه
براي جستجو در مطالب اين صفحه واژه مورد نظر را در زير وارد نماييد:



نويسنده وبلاگ
دوستــــان
آرشـــــيو مطالب
:: عشق تکراری

 

اگر روزی روزگاری یه آدمی اشتباهی کردُ بهتون گفت:

 

دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده

                             سرُپای وجودم از فراغت آب گردیده

 

لطفا باور مفرمایید!

 

آخه تو این دوره زمونه:

 

عشق چیه؟ عاشقی کیلو چنده؟ عاشق کیه؟ معشوق چیه؟ لیلی کی بود؟

 

مجنون چی شد؟

 

آخه یکی نبود بگه:فرهاد جان آبت نبود،نونت نبود، به جون بیستون افتادی؟

 

باباجان همه چیز پوله! قدرته!

 

ندیدی خسرو چه کار کرد؟

 

به این می گن نامردی....!

 

فکر کردی شیرین چی شد؟ شیرین رفت دنبال خسرو...

 

جدی فکر کردی شیرین نمی دونست فرهاد عاشقش بود؟

 

بله!می دونست ولی اون فکر عاقبت کارُ می کرد.

 

به فکر پیشرفت بود! به فکر زندگی مرفه!

 

حالا بیا ببین با خسرو چه زندگی به هم زدن!

 

تفاهم؟

تفاهم سیخی چنده؟

 

فکر کردی ویس ورامین تفاهم داشتن؟

 

آخه رامین جان این نامردی ها به تو نیومده.

بابا تو دیگه چرا؟

 

میگه حس ششمم میگفت: ویس مال من نمیشه، گل رو دیدم خوشکل بود عاشقش شدم.

 

گفتم:پس چرا از گل جدا شدی 2باره رفتی پیش ویس؟

 

بفرما اینم از حس ششم ( یکی نه دو تا!)

 

یکی نبود بگه رامین جان: تو یه دل داری قد عدس

هر چه ببینی می کنی هوس

 

خلاصه  اینکه  عاشقی، تفاهم، اخلاق....

 

کشکه...!دروغه...!

 

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:20:22

:: طنز از نوع پره تو خالی

 

               اشنباهات لفظی شاید هم به قولی لپی از آدمی که ادعای فهم و ادب دارد ،

خنده دارترین لحظه برای کسی ست که پای صحبت آن نسبتا محترم نشسته است.

 

حکایت آدم فراخ دهان ما ، حکایت مردی است

که فکر می کند آخر هوش و ذکاوت است

که برای هر بحثی ، مثالی می آورد که در نظر خودش نادان ها را آگاه سازد

 

مثال بحث زندگی وی دایره ای صد و هشتاد درجه بود

که انسان آرام و بی دغدغه بر روی آن چرخ می زند

و هیچ کسی نبود به او بگوید ابله آن نیم دایره است و تو فقط نیمه ی پر لیوان را می بینی؟

 

مثال بحث کارش ،شعر سعدی بود که اینگوونه ادا کرد

بخور تا توانی ز بازوی خویش                  که جان دارد و جان شیرین خوش است

که ای کاش کسی بود که قضیه ی مرگ فردوسی قبل از سعدی را برای او اثبات می کرد

که اینگونه مصرع تو مصرع نیاورد و همه را سر در گم نسازد

و تن آن خدا بیامرز ها را در گور نلرزاند.

 

نمیشود از مثال بحث سوابق نوابغ گذشت،

که از درگیری تن به تن ابوریحان بیرونی برای کشف الکل و بابا طاهر

 برای گردآوری مثنوی معنوی شرح ها داد.

وباز هم ماست را در دهان همه ی کسانی که پای صحبت وی نشسته بودند ، ریختند

که هیچ کس نگوید مردک علنا زحمات چندین ساله ی رازی و مولوی را بر باد دادی

 

و شاید در دلشان عاجزانه از او خواستند که

اندکی سکوت کن و بیندیش.....

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:19:35

:: طنز از نوع عمر

 

من مطمئنم کلاغ و لاک پشت میدونند چند سال عمر می کنند

اون از کلاغ که اینقدر دروغ می گه چون میدونه آنقدر وقت داره واسه توبه کردن

اون هم از لاک پشت که اینقدر آروم و پر حوصله ست!

 

اگه می دونستند آدمیزاد چقدر حریصه و دست و پا می زنه واسه زیستن و زنده موندن

حتما نصف عمرشون رو به ما می بخشیدند.

 

اما آدم های خشن و شاید هم پوست کلفت

یا همون چنگیز خان و تیمور لنگ و آدلف هیتلر خودمون

نمی دونستند که یک چهارم عمر این حیوونا رو ندارند،

وگرنه آتیش به پا نمی کردند و چند سال بیشتر تو این دنیای وانفسا قدم می زدنند،

 و نفس می کشیدند.

 

میشه گفت:  مقصر نبودند.

شاید نمی دونستند آخر جنگ ، مرگه!

شاید هم فکر زن و بچه و اجاره خونه و قسط ماشین و شهریه دانشگاه آزاد

مجبورشون کرد!

 

                                       به هر حال مرده و غرورش!

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:17:59

:: طنز از نوع شاید

 

شگفتا!      خلقت خدا!

    

 مورچه!

 

از اون جک و جونورای تنظیم شده ی خدایی!

 

اگه من  یک سوم  برنامه ریزی زندگی تو رو داشتم

 

  شاید الان جای تو توی تلویزیون ، من می گفتم: حمیــــــــــــــــــد!

 

 

شاید هم جای نیوتن من زیر اون درخت کذایی می نشستم

 

ولی حتما سیب و می شستم بعد می خوردم

نیوتن هم همچین درس خون نبود هااااااااااااااااااااااااااااا

اگه بود چرا زیر درخت بود ؟

چرا پشت میز با اون چراغ مطالعه ی متمرکزش نبود؟

پس یه جای کارش می لنگید که دنبال جاذبه و دافعه بود.

 

شاید هم جای ادیسون من از تاریکی می ترسیدم و برق رو اختراع می کردم.

به هر حال از اقوام پسر شجاع بودن و توی تاریکی روح احضار کردن

اینجور درد سر ها روهم داره دیگه!

 

شاید هم جای رابینسن کروزه من توی یه جزیره برهوت می افتادم

الان تمام ریئل استیت ها بنام  من بود و با جمعه می نشستیم پول می شمردیم

 

ولی خب چه میشه کرد ،توی باغچه ما اگر سبز نمیشه

 

یا به قولی : هر کسی را بهر کاری ساختند

                                                            خودت چند مرده حلاجی!

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:16:39

:: طنز از نوع خنده

 

یادش بخیر زمانی که با حکیم توس پس از آن با سعدی به مشاعره می نشستیم

 

هنوزم که هنوزه این بیت حکیم در ذهنم جرقه می زند که:

 

چو شادی بکاهد ،بکاهد روان               خرد گردد اندر میان ناتوان

 

خدایش بیامرزد،۱۳ سال پیش سر مزارش رفتم و گفتم:

 

خرد به خودی خود ناتوان و مجهول الحال هست،شادی هم نباشد،دیگر چه شود!

 

آنقدر به حرفت گوش دادیم که دل درد و شاید فک درد گرفتیم، از بس که خندیدیم.

 

بعد از آن سعدی وارد معرکه شد و گفت:

 

چو به خنده درآیی چه جای مرهم ریش          که ممکن است  بر جسم مرده جان آری!

 

همان موقع درآمدم و به سعدی گفتم : برادر، مرده جان میخواهد چه کار؟

 

از دست قبوض آب، برق، گاز، تلفن، همراه اول، ایرانسل و هر چه پول است

پدرش درآمد، جانش به لب آمد تا به درک واصل شد

 

حال تو می خواهی واسطه ی این دنیا و آن دنیای او شوی

تا با خنده ی مصنوعی او را جان دهی!

 

چقدر برایشان فاتحه می خوانم که خدا رحمتتان کند

شما هم دست هر چه متخصص تغذیه است از پشت بسته اید

 

انگار شما هم می دانستید که هر کس بخندد،۵۰۰ کالری می سوزاند

به همین خاطر کسانی که چاقند ،خنده را در رژیم غذایی شان اضافه کرده اند

تا شاید باربی کیو شوند

 

که این همه به خنده توصیه کرده اید!

 

ایشان به من هم می گفتند که نظر تو، بچه تنبل در مورد خنده چیست؟

 

من هم به خاطر اینکه ابراز وجودی کرده باشم ،گفتم :

بخندین تا دنیا بهتون بخنده!

 

بساط خنده را پهن کردیم و گفتیم :

 

پدر هر چه ناخوشی ست در دنیا بسوزد

                                         که منکر شادی و خنده میشود.....

 

 

 

                                    Image and video hosting by TinyPic

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:13:5

:: طنز از نوع طلا

 

نمی دونم تا چه حد در مورد نجاری آمیرزا دست طلا شنیده اید؟

حتما از اسم وپسوند با مسمای ایشون متوجه شدید که دست طلاست!

 

دستش طلا نیست،چون پوست و گوشت بدن آدمی طلا نمی شود

اگر هم بود باید رنگش زرد طلایی بود و به نوبه ی خود مکافاتی داشت

 چون عیارش مشخص نبود

اما حتما ۲۴ عیار بود و اینکه آدمی با این همه وزن در این دوره ی گرانی چه ارزشی داشت

هر چند که به خودی خود ارزشمند است

 

اما اگر حتی الامکان۱ کیلو وزن داشت ،گرم و سوت اضافی را هم حساب نکنیم

یک شمش طلا می شد و ۲۳ میلیون ناقابل دستش را می گرفت و می توانست به زخمی بزند

به هر حال اینگونه نشد و باید از این توهمات واهی بیرون آمد

 

آمیرزا دست طلاست،چون کارش عین طلاست.

او از یک تخته ی بی ریخت و بدقواره کمدی می سازد که زبانزد خاص و عام است

 

اما چرا این کمدها به کمدهای آمیرزا دست طلا معروف شده اند؟

بدلیل اینکه سازنده ی آن مردی به نام آمیرزا دست طلاست

یعنی آمیرزا دست طلا نامی این کمدها را ساخته

 و چنانچه آمیرزا دست طلا این کمد ها را نمی ساخت

کس دیگری نبود به جای او بسازد

در ضمن اگر هم بود به خوبی او نمی ساخت

چون اگر بود و می ساخت آن کمد ها به نام کمد های آمیرزا دست طلا معروف نمی شد

پس معروفیت کمدهای آمیرزا دست طلا به خاطر اسم سازنده ی آن است.

 

مثل کلاه های حسین خون آشام

این حسین به دلیل رگه های عصبی ناجوری که در وجودش تالاپ تلوپ می کند

گاهی اوقات خودزنی میکند و خون خود را می مکد

به همین خاطراو را حسین خون آشام می گویند

 

این حسین کلاه دوز است

کلاه هایی درست میکند که انگشت حیرت را به خورد دندان های نیش می دهی

 

انواع و اقسام کلاه ها: لبه دار، بلکی، طاسوله، بافتنی ....

به هر حال کلاه های فرد اعلاء تقدیم حضور مبارکت میکند

 

به این خاطر به کلاه های حسین خون آشام معروف شدند

چون حسین خون آشام آنها را می دوخت

و اگر حسین خون آشام آنها را نمی دوخت با این نام معروف نمی شدند

پس حسین خون آشام نامی آنها را دوخته و کس دیگری به خوبی او نمی دوخته

چون اگر بود و می دوخت دیگر آن کلاه ها به نام حسین خون آشام معروف نمی شد

پس معروفیت کلاه های حسین خون آشام هم به خاطر اسم سازنده ی آن است

 

مثل ترقه های دست ساز شاپور خطر

                                              که دیگه بهتره از توضیح این یکی بگذرم

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:13:47

:: طنز از نوع سبیل

 

دیرین ایام بزرگ مردان را از روی سبیل می شناختند.

آن زمان سبیل با بزرگی اشخاص یک رابطه ی مستقیم بلا مانع داشت.

اینگونه که هر چه تاب سبیل بیشتر می شد،ارزشمندی و بزرگ بودن شخصیت مورد نظر نیزافزایش می یافت.

 

حال آنکه سبیل چخماقی و خنجری هم ابهت و سطوت خاص خودشان را داشتند.

وافکار عوام بدین ترتیب بود:

که صاحب این نمونه سبیل ها ،با همین ریخت و قواره از شکم مادر به خاک افتا ده اند

و به همین سبب روی این افراد حساب ویژه ای باز می کردند.

 

حتی برخی افراد برای شهادت در محکمه ها به سبیل هایی

 که شکم شترگاوپلنگ را پاره می کردند قسم میخوردند و رهایی می یافتند.

 

امروزه روز مردان توزرد درآمده اند،همگی جا نماز آب میکشند:

یا کوسه ی لفظ قلم هستند یا سبیل مشتی دارند اما آن را به باد داده اند.

و جای آن را ریش بز قندی گرفته ست

                                      حال شنگول ،منگول آن فرقی نمی کند.

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:14:58

:: طنز از نوع دوست

 

وقتی کلمه ی دوست گوشم رو دو لا میکنه و می پیچونه

اونقدر سرخ میشه که دوربین ذهنم روی بچه میر زوم میکنه

 

نمی گم با هم بزرگ شدیم ،ولی کوچیک بودیم با هم تیله بازی می کردیم

حالا هیکلی به هم زده ،واسه خودش یلی شده

کت و کوپال این هوا،تبر گردنش رو نمیزنه

نون و پنیر زرافه خورده ، شده علم یزید دراز

 

یه زمانی حال ندار بود خمیازه که می کشید میگفتم : ایشالله خیره!

اونم غش غش می خندید

 

حالا میگه:«از هر چه بگذریم،سخن دوست خوش تر است»

گفتم رفیق زین رو سفت بچسب ، سواری پیشکش و ارزونی خودت!

 

چشم حسود ازش دور،ادعاش سر تا سر کره ی زمین رو گز میکنه

اونم از نوع لوطی گریش

از قول استاد گفتم: «لوطی اونیه که چوب چپوقش نقره باشه،توتونش برگ گل،

اما نصف کُمش گرسنه باشه»

پس ادعات نشه که غرور میاره!

 

     اونم گفت:«امر به معروف ونهی از منکر کار حضرت فیله، نه تو : بچه تنبل!»

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:13:45

:: طنز از نوع بررسی علمی

 

 حرف مفت عبارت است از تراوش کردن عباراتی از اندام درونی بدن به نام معده

بر روی زبان که فاقد ارزش خارجی است

و مورد تعجب همگان واقع می شود

به گونه ای که چشمان مخاطبین خود را مانند آتش گردان مشتعل می کنند

و دهان آنها را هاج و واج باز نگه می دارد.

 

متاسفانه رایگان فروشان یا معادل این عبارت مفت گویان مطالب را کمی نشخوار نمی کنند

تا حتی الامکان بطور شاید و باید قابل هضم باشد.

حتی کشکول خود را به کار نمی اندازند

البته تا آنجا که تحقیقات نشان داده آنها در جمجمه ی استخوانی خود مغز ندارند

که از باقی مخلفات آن بهره مند باشند.

 

غالبا این افراد ،خود از این مسئله ی بغرنج لذت نمی برند

زیرا در دست پژوهشگران به صورت موش آزمایشگاهی در آمده اند

و همچنین اطرافیانشان آنها را ملامت می کنند.

زیرا مفت گویی را در اثر پر گویی میدانند.

 

اخیرا پژوهشگران دریافتند که اسید معده ی مفت گویان بسیار ترشح می شود

و به صورت گاز درمی آید و گاها باعث سکته ی ملیح می شود.

 

توصیه ی اکید به مفت گویان این است که حتی المقدور

«کم گوی ،گزیده گوی چون دُر»

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:11:15

:: طنز از نوع زن گرفتن

 

 از این ایام روزگا ر، یه روزش یکی از آشناهای دوستم به پستم خورد

وقتی دیدمش بهش گفتم :شنیدم ماجرای زن گرفتنت کم شباهتی به آپولو هوا کردن نداشته

گفت:ای بچه تنبل! یه روزی اوقات شریفم مرغی بود،زبون باز کردم

به دوست ورفیق               آشنا و غریب

کاردار و بی کار           علاف وخیر خواه

اهل محل              کوچه ی بغل

خیابون اول             شهر به شهر

 

سپردم، ایها الناس من زن می خوام

ماشالله که همه تو این کارا استادن به خدا

مادر و خواهر افتادن به جون من بی پدر

 

جل الخالق!!!

همه ی عروس ها قرص خورشید و ماه شب چهارده بودند

پنجه ی آفتاب به قوزک پاشون نمی رسید!

به ماه میگفتن: تو در نیا، ما در میایم!

 

دخترای مردم رو که پدر و مادرشون با چه دلخوشی بزرگشون کردن

واسه ی من لیست کردن و نرخ میذاشتن

درست مثل تبلیغات توی جراید و روزنامه ها

 

بالاخره یک نفر از توی این مسابقه ی حیاتی حیات من و خودش

مورد مقبول درگاه حق و حق الناس واقع شد وسربلند بیرون اومد

 

عزیز دل برادر چنان وارد میدون عشوه گری شد

که انگار صد سال توی َفشِن کار می کرد

به هر حال دل ما رو با همون حرکات موزون برد

قضیه علف و بزی بود که به دهنمون شیرین اومد و به دلمون نشست

 

راست میگن: حلوای تن تنانی

                                      تا نخوری ندانی

 

بعدش گفت: بچه تنبل تو متوجه نیستی،موقعش که رسید

اونوقته که می فهمی رفتی جایی که عرب نی انداخت

نه راه پس داری !

                                نه راه پیش!

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:بچه تنبل در:16:36

:: مطالب پيـشيـن